|
خواستن توانستن است فقط کافیست به دستانش اعتماد کنی
| ||
|
معبود من ...! پس تو مرا به جرم بیسلاح بودن، به تیر زمانه نشانه نگیر...! [ چهارشنبه ۱٦ آذر ۱۳٩٠ ] [ ٦:٠٩ ب.ظ ] [ مهراوه ]
این کلام از جناب علامه نقل به مضمون است علامه محمد تقی جعفری (رحمه الله علیه) می گفتند: عده ای از جامعه شناسان برتر دنیا در دانمارک جمع شده بودند تا پیرامون موضوع مهمی به بحث و تبادل نظر بپردازند. موضع این بود: «ارزش واقعی انسان به چیست» برای سنجش ارزش خیلی از موجودات، معیار خاصی داریم. مثلا معیار ارزش طلا به وزن و عیار آن است. معیار ارزش بنزین به مقدار و کیفیت آن است. معیار ارزش پول پشتوانه ی آن است. اما معیار ارزش انسانها در چیست. هر کدام از جامعه شناسان صحبتهایی داشتند و معیارهای خاصی را ارائه دادند. بعد وقتی نوبت به بنده رسید گفتم: اگر میخواهید بدانید یک انسان چقدر ارزش دارد ببینید به چه چیزی علاقه دارد و به چه چیزی عشق میورزد. کسی که عشقش یک آپارتمان دو طبقه است در واقع ارزشش به مقدار همان آپارتمان است. کسی که عشقش ماشینش است ارزشش به همان میزان است. اما کسی که عشقش خدای متعال است ارزشش به اندازهی خداست. علامه فرمودند: من این مطلب را گفتم و پایین آمدم. وقتی جامعه شناسان صحبتهای مرا شنیدند برای چند دقیقه روی پای خود ایستادند و کف زدند. وقتی تشویق آنها تمام شد من دوباره بلند شدم و گفتم: عزیزان! این کلام از من نبود. بلکه از شخصی به نام علی (علیه السلام) است. آن حضرت در نهجالبلاغه میفرمایند: «قِیمَةُ کُلِّ امْرِئٍ مَا یُحْسِنُهُ» «ارزش هر انسانی به اندازهی چیزی است که دوست میدارد» وقتی این کلام را گفتم دوباره به نشانه ی احترام به وجود مقدس امیرالمؤمنین علی (علیه السلام) از جا بلند شدند و چند بار نام آن حضرت را بر زبان جاری کردند . . . حضرت علامه در ادامه می گفتند: عشق حلال به این است که انسان (مثلا) عاشق 50 میلیون تومان پول باشد. حال اگر به انسان بگویند: «آی!!! پنجاه میلیونی!!!». چقدر بدش میآید؟ در واقع میفهمد که این حرف توهین در حق اوست. حالا که تکلیف عشق حلال اما دنیوی معلوم شد ببینید اگر کسی عشق به گناه و معصیت داشته باشد چقدر پست و بی ارزش است! [ چهارشنبه ۱۸ آبان ۱۳٩٠ ] [ ٢:٤٥ ب.ظ ] [ مهراوه ]
اگر به فرض که هیچ دلیلی بر حقانیت و صلاحیت امام حسین (ع) نباشد ,بعد آدم یک بار دعای عرفه بخواند, می شود به "حسین" ایمان نیاورد؟ نشناسدش؟ عاشقش نشود؟ دیوانه اش نشود؟ آیا چنین چیزی امکان دارد؟ " چگونه ممکن است به ورطه ی نومیدی بیافتم در حالی که تو مهربان و صمیمی جویای حال منی." خدایا تو کی نبودی که بودنت دلیل بخواهد؟ [ یکشنبه ۱٥ آبان ۱۳٩٠ ] [ ٢:٢٠ ب.ظ ] [ مهراوه ]
خیلی زودتر از آمدنت رفتی بهتر است بگویم: "تا آخر عمر دوستت خواهم داشت"
دو سال گذشت!!!!!!!!!! [ چهارشنبه ٤ آبان ۱۳٩٠ ] [ ٥:٢٠ ب.ظ ] [ مهراوه ]
خیلی آرومم آروم آروم تو این 8 ماه از همه خواسته بودم برای آرامشم دعا کنن خودمم همه دعام این بود "خدایا آرومم کن" ولی هیچ وقت فکر نمیکردم که بتونم موفق بشم تا حدی که این آرامش من بعضی هارو اذیت میکنه مهم نیست مهم اینه که خودم راضیم راضی راضی خداجونم مثل همیشه داد میزنم و میگم: خدایا عاشقتمممممممممممممممم [ سهشنبه ۱٢ مهر ۱۳٩٠ ] [ ٢:۳۱ ب.ظ ] [ مهراوه ]
[ شنبه ۱٩ شهریور ۱۳٩٠ ] [ ۳:٢۱ ب.ظ ] [ مهراوه ]
[ سهشنبه ۸ شهریور ۱۳٩٠ ] [ ۱٠:۳۱ ب.ظ ] [ مهراوه ]
الهی بک یا الله ... الهی بک یا الله... الهی بک یا الله... ... ناگفتنی هام را تو می دانی بابت تمام ... ، العفو الهی العفو یا کریم العفو یا ساتر العفو یا غفور العفو الـــــعـــــفـــــو [ یکشنبه ۳٠ امرداد ۱۳٩٠ ] [ ٤:٢۸ ب.ظ ] [ مهراوه ]
تا زمانی که دانش اندوخته را دور نریزی، نمی توانی خردمند شوی، و آغاز خردمندی، در شادمان بودن است پس تمام پندارهایت را در مورد گناه دور بریز هیچ احتیاجی به احساس گناه نداری تو کاملا خوب و نیکی، خدا تو را این گونه آفریده است، تمام مسئولیت ها بر عهده ی اوست همان گونه که هستی، خوب باش.. چه می توانی بکنی؟ همین که این را درک کنی و خودت را همان گونه که هستی، بپذیری معجزه ای بزرگ رخ می دهد.. بی درنگ شروع به رشد می کنی، زیرا گناه در تو ناپدید می شود و جای آن را شادمانی می گیرد.. در چنین جّوی از شادمانی است که رشد تو امکان پذیر می شود.. به همین جهت است که می گویم خنده، معنوی ترین کیفیت ها است.. کسی که قادر به خندیدن نیست، دیندار نیست.. اگر تو با شادمانی و با پذیرش کامل خود، آن گونه که هستی به رقص و آواز درآیی، خرد ظهور می کند و تو به روشنی می رسی، روشنی مطلق... آن گاه تو خود پی می بری که چه چیز درست است و چه چیز نادرست.. چه چیز ضروری و اساسی است و چه چیز نیست.. اگر تو خود بدانی، ممکن نیست کاری نادرست انجام دهی، نادرست و غیر ضروری از تو دور می شود و درست و ضروری، بیش از پیش در درونت جای می گیرد.. خودت را در انرژیِ عشق رها کن.. یک پارچه انرژی عشق شو.. نه عاشق شخصی معین، بلکه عاشق هر چیز و همه چیز، یا حتی عاشق هیچ شو.. مسئله، موضوع و مخاطب عشق نیست، بلکه خود انرژی سرشار عشق است.. اگر در سکوت در اتاقت نشسته ای، بگذار آنجا از انرژی عشق سرشار شود.. هاله ای از عشق، پیرامون خودت ایجاد کن آن گاه که به درختان می نگری، عاشق درختان شو آن گاه که به ستارگان چشم می دوزی، عاشق ستارگان شو تو خود عشق هستی، همین و بس! پس هر جا که هستی، به جاری ساختن عشق خود بر تخته سنگ ها ادامه بده.. وقتی عشقت را بر تخته سنگ ها جاری سازی، حتی تخته سنگ ها نیز دیگر یک تخته سنگ نیستند.. عشق، چنان سحرآمیز، چنان معجزه گر است که همه چیز را به معشوق، دگرگون می سازد.. تو عشق می شوی و هستی، معشوقت.. هستی، خدای تو می شود.. انسان ها بدون این که به عشق تبدیل شوند، به دنبال خدا می گردند چگونه می توانند آن را بیابند، وقتی که ابزارها، زمینه و فضای لازم را در اختیار ندارند؟ عشق بیافرین و همه چیز را در مورد خدا فراموش کن، تا ناگهان روزی در همه جا با خدا روبرو شوی... رقصی چنین، میانه ی میدانم آرزوست [ شنبه ٢٩ امرداد ۱۳٩٠ ] [ ۱۱:٥٥ ق.ظ ] [ مهراوه ]
ارزش آدمها به زمانی است که برای آنها صرف میکنی ... یعنی اگر زمان زیادی به کسی محبت کنی و برایش وقت بگذاری او در نظرت با بقیه فرق خواهد داشت. جوری که وقت جدایی به گریه خواهی افتاد و همه چیز در اطرافت، اورا به یاد تو خواهد آورد. پس تو عاشق او هستی ... [ سهشنبه ۱۱ امرداد ۱۳٩٠ ] [ ۱٠:۱۱ ق.ظ ] [ مهراوه ]
قصه آدم، قصه یک دل است و یک نردبان. قصه بالا رفتن، قصه پله پله تا خدا. قصه آدم، قصه هزار راه است و یک نشانی. قصه جست وجو. قصه از هر کجا تا او. قصه آدم، قصه پیله است و پروانه، قصه تنیدن و پاره کردن. قصه به درآمدن، قصه پرواز...
من اما هنوز اول قصهام؛ قصه همان دلی که روی اولین پله مانده است، دلی که از بالا بلندی واهمه دارد، از افتادن. پایین پای نردبانت چقدر دل افتاده است! دست دلم را میگیری؟ مواظبی که نیفتد؟
من هنوز اول قصه ام؛ قصه هزار راه و یک نشانی. نشانیات را اما گم کردهام. باد وزید و نشانیات را برد. نشانیات را دوباره به من میدهی؟ با یک چراغ و یک ستاره قطبی؟
من هنوز اول قصهام. قصه پیله و پروانه، کسی پیله بافتن را یادم نداده است. به من میگویی پیلهام را چطوری ببافم؟ پروانگی را یادم میدهی؟ دو بال ناتمام و یک آسمان... من هنوز اول قصهام. قصه... پانوشت: برگرفته از نور و نار نوشته عرفان نظرآهاری [ سهشنبه ٤ امرداد ۱۳٩٠ ] [ ۱٠:۳٢ ق.ظ ] [ مهراوه ]
به انتظار تو نشستن، اشتباه ماست، به انتظار تو باید ایستاد . . . میلاد مبارک [ شنبه ٢٥ تیر ۱۳٩٠ ] [ ۸:٢٦ ق.ظ ] [ مهراوه ]
دوستت دارمها را نگه میداری برای روز مبادا دلم تنگ شدهها را، عاشقتمها را ... این جملهها را که ارزشمندند الکی خرج کسی نمیکنی! باید آدمش پیدا شود! باید همان لحظه از خودت مطمئن باشی و باید بدانی که فردا، از امروز گفتنش پشیمان نخواهی شد! سنت که بالا میرود کلی دوستت دارم پیشت مانده، کلی دلم تنگ شده و عاشقتم مانده که خرج کسی نکردهای و روی هم تلنبار شدهاند! فرصت نداری صندوقت را خالی کنی.! صندوقت سنگین شده و نمیتوانی با خودت بِکشیاش ... شروع میکنی به خرج کردنشان! توی میهمانی اگر نگاهت کرد اگر نگاهش را دوست داشتی توی رقص اگر پابهپایت آمد اگر هوایت را داشت اگر با تو ترانه را به صدای بلند خواند توی جلسه اگر حرفی را گفت که حرف تو بود اگر استدلالی کرد که تکانت داد در سفر اگر شوخ و شنگ بود اگر مدام به خندهات انداخت و اگر منظرههای قشنگ را نشانت داد برای یکی یک دوستت دارم خرج میکنی برای یکی یک دلم برایت تنگ میشود خرج میکنی! یک چقدر زیبایی یک با من میمانی؟ بعد میبینی آدمها فاصله میگیرند متهمت میکنند به هیزی ... به مخزدن به اعتماد آدمها! سواستفاده کردن به پیری و معرکهگیری ... اما بگذار به سن تو برسند! بگذار صندوقچهشان لبریز شود آنوقت حال امروز تو را میفهمند بدون اینکه تو را به یاد بیاورند غریب است دوست داشتن و عجیب تر از آن است دوست داشته شدن ... وقتی میدانیم کسی با جان و دل دوستمان دارد و نفسها و صدا و نگاهمان در روح و جانش ریشه دوانده؛ به بازیش میگیریم هر چه او عاشقتر، ما سرخوشتر، هر چه او دل نازکتر، ما بیرحم تر. تقصیر از ما نیست؛ تمامیِ قصههایِ عاشقانه، اینگونه به گوشمان خوانده شدهاند [ جمعه ٢٤ تیر ۱۳٩٠ ] [ ۱٠:٥٥ ق.ظ ] [ مهراوه ]
زندگی چیست: نان، آزادی، فرهنگ، ایمان و دوست داشتن سی و چهارمین سالگرد هجرت ابدی دکتر علی شریعتی، مردی که زیاد میدانست گرامی. [ دوشنبه ۳٠ خرداد ۱۳٩٠ ] [ ٩:۱٢ ق.ظ ] [ مهراوه ]
کوه با تمام سنگ دلیاش وقتی مقابلش فریاد میزدم دوستت دارم، در دم جوابم را به همان اندازه عاشقانه میداد. اما تو ...، به من گفته بودی آینه اما به اندازه حرکت لبهایم وقتی آرام زیر گوشت نجوا کردم دوستت دارم هم تکانی نخوردی ... و به اندازه رد نگاهم نگاهم نکردی. از امشب تنهایی من تمام میشود چون از ایستادن روبروی تو خستهام. دارم به کوه میروم. ای کاش به اندازه کوه سنگ دل بودی گوشهای من تشنهی شنیدن پژواک پر غرور کوهیست که معبدم را در آن ساختهام.
[ یکشنبه ٢٩ خرداد ۱۳٩٠ ] [ ٩:۱٩ ق.ظ ] [ مهراوه ]
فرشتهها آمدهاند پایین. همه جا پر از فرشته است. از کنارت که رد می شوند، میفهمی؟ اسمت را که صدا میزنند، میشنوی؟ دستشان را که روی شانهات میگذارند، حس میکنی؟ راستی حیاط خلوت دلت را آب و جارو کردهای؟ دعاهایت را آماده گذاشتهای؟ آرزوهایت را مرور کردهای؟ میدانی که امشب به تو هم سر میزنند؟ میآیند و برایت سوغات میآورند، پیراهن تازهات را. خدا کند یک هوا بزرگ شده باشی. میآیند و چهار گوشه دلت را نور و گلاب میپاشند. میآیند و توی دستشان دعای مستجاب شده و عشق است. مبادا بیایند و تو نباشی. مبادا در دلت را بسته باشی. مبادا در بزنند و تو نفهمی. مبادا ... کوچه دلت را چراغانی کن. دم در بنشین و منتظر باش. فرشتهها میآیند. فرشتهها حتما میآیند. خدا آنسوتر منتظر است. مبادا که فرشتههایت دست خالی برگردند...
پانوشت: به نقل از سایت ١ دوست [ یکشنبه ٢٢ خرداد ۱۳٩٠ ] [ ٥:٥٢ ب.ظ ] [ مهراوه ]
گاهی باران همه دغدهاش بارش نیست گاهی از غصه تنها شدنش میبارد [ شنبه ٢۱ خرداد ۱۳٩٠ ] [ ٩:٢٥ ق.ظ ] [ مهراوه ]
وقتی بعلاوهی خدا باشی [ سهشنبه ۱٧ خرداد ۱۳٩٠ ] [ ۱٠:٤٧ ق.ظ ] [ مهراوه ]
القاب فاطمه دارای القاب بیشماری است؛ زهرا، صدیقه، طاهره، راضیه، مرضیه، معصومه، بتول، کوثر، حوراء انسیه، محدثه، حانیه، عذرا، مبارکه و لقبهای دیگر. در این میان لقب زهرا از شهرت بیشتری برخوردار است و گاه با نام او همراه میآید، فاطمه الزهراء او صدیقه است. صدیقه فقط به معنای راستگویی نیست. بلکه به کسی گفته میشود که بتواند صحنه و صفحه دلش را به گونهای آماده کند که مخاطب حضرت دوست باشد. فاطمه، طاهره است پاک و منزه که «انما یرید الله لیذهب عنکم الرجس اهل البیت و یطهرکم تطهیرا» (سوره احزاب، آیه33). او راضیه است. به مقام رضا رسیده است. او مرضیه است. یعنی کسی که مورد رضای خدا قرار گرفته است و پروردگار از او راضی است. او بتول است. هیچ گونه آلودگی جسمانی نیز در او راه ندارد. او کوثر است. کوثر به معنای خیر کثیر است، هم چنین به کثیر النسل هم گفته میشود، کما این که نسل فاطمه در جهان معادل ندارد. به حوضی در بهشت نیز کوثر گفته میشود. نام سورهای در قرآن نیز کوثر است که مربوط به فاطمه است. او حوراء انسیه است. حوراء اشاره به بعد معنوی و انسیه اشاره به جنبه انسانی. یعنی مقام معنوی فاطمه در حد کمال در قالب جسمانی قرار گرفته است. او محدثه است. کسی که ملائکه با او سخن میگوید و به نوعی محل فرود و مراتبی از وحی قرار گرفته و مکاشفاتی دارد. جبرئیل بعد از رحلت رسول الله به خدمتش رسید و صحیفه فاطمیه را به او وحی داد. این کتاب که هم اکنون در دستان مبارک امام زمان «عج» قرار دارد راجع به اولاد فاطمه می باشد. [ سهشنبه ۳ خرداد ۱۳٩٠ ] [ ۱٠:۳٦ ق.ظ ] [ مهراوه ]
بسیار گنه کردیم،
نه نعمتهایش را از ما گرفت و نه گناه ما را فاش کرد اگر اطاعتش کنیم چه میکند؟!!!!
پانوشت: دل ندادن به بلا سنگدلی میخواهد
[ یکشنبه ٢٥ اردیبهشت ۱۳٩٠ ] [ ٢:٠٠ ب.ظ ] [ مهراوه ]
به یاد بانوی دو عالم سلام ای غروب غریبانه دل خداحافظ ای برگ و بار دل من [ شنبه ۱٧ اردیبهشت ۱۳٩٠ ] [ ۸:۱٦ ق.ظ ] [ مهراوه ]
گاهی نمیشود که نمیشود که نمیشود گاهی هزار دوره دعا بیاجابت است گاهی نگفته قرعه به نام تو میشود گاهی گدایِ گدایِ گدایی و بخت نیست گاهی تمام شهر گدای تو میشود ... دکتر علی شریعتی [ یکشنبه ٢۱ فروردین ۱۳٩٠ ] [ ٩:۳٢ ق.ظ ] [ مهراوه ]
میدونید چرا وقتی بارون میاد دعاها مستجابه؟ چون بارون یعنی
نقطه چین تا خدا ... [ چهارشنبه ۱٧ فروردین ۱۳٩٠ ] [ ٩:٤٥ ق.ظ ] [ مهراوه ]
تو را با اشک خون از دیده بیرون راندم آخر هم که تا در جام قلب دیگری ریزی شراب آرزوها را به زلف دیگری آویزی آن گلهای صحرا را مگو با من، مگو دیگر، مگو از هستی و مستی من آن خودرو گیاه وحشی صحرای اندوهم که گلهای نگاه و خندههایم رنگ غم دارد مرا ازسینه بیرون کن. ببر از خاطر آشفته نامم را بزن بر سنگ جانم را مرا بشکن، مرا بشکن تو با درد آشنا بودی ولی ای مهربان من بگو آخر که از اول کجا بودی؟ کنون کز من یه جا مشت پری در آشیان مانده و آهی زیر سقف آسمان مانده بیا آتش بزن این بال و پرها را رها کن این دل غمگین وتنها را تو را راندم که دست دیگری بنیان کند روزی بنای عشق و امیدت شود امید جاویدت تو را راندم ولی هرگز مگو با من که اصلا معنی عشق و محبت را نمیدانم که در چشمان تو نقش غم و دردت نمیخوانم تو را راندم ولی آن لحظه گویی آسمان میمرد جهان تاریک میشد، کهکشان میمرد درون سینهام دل ناله میزد: باز کن از پای زنجیرم، که بگریزم به دامانش بیاویزم به او با اشک خون گویم مرو من بی تو میمیرم ولی من در میان های های گریه خندیدم که تو هرگز ندانی بی تو یک تک شاخه عریان پاییزم دگر از غصه لبریزم در این دنیا بمان بی من برای دیگری سر کن نوای عشق و مستی را بخوان در گوش جان دیگری آوای هستی را تو ای تنها امیدم بی من از آن کوچه ها بگزر مرا یکدم به یاد آور بیاد آور که می گفتم: «بیا امید جان من» بیا تن را ز قید آرزوهایش رها سازیم بیا میعاد خود را بر جهان دیگر اندازیم بیاد آور که اکنون بی تو خاموشم ز خاطرها فراموشم و یک تک لالهی وحشی به جای لاله بر گور دل من روشنست اکنون [ پنجشنبه ٤ فروردین ۱۳٩٠ ] [ ۱٢:٤٦ ب.ظ ] [ مهراوه ]
نفس کشیدن سخت است در هوایی که نفسهای تو نیست
ای کاش کمی عاشقتر میآمدی تا با دلزدگی نروی ای کاش دوستانهتر میآمدی تا سلامی بگویی احوالی بپرسی درددلی بکنی چای بنوشی بوسه ای گرم بر گونهام بزنی و بروی ... حال که اینچنین سرد میروی یادت باشد چیزی به جا نگذاری مبادا برگردی و اشکهایم را ببینی ... بالاخره چلهی منم تموم شد (میگن اگه چهل روز به کاری مداومت داشته باشی حتماً به سرانجام میرسه) منم چهل روز بدون عشق بودن و تجربه کردم البته تو این میون دوستام مثل همیشه باهام بودن ندا، سپیده، هانیه، حمیده، زهرا، پریسا و ... از همتون ممنونم البته تو این روزها اگر حمایتهای دکتر نبود نمیدونم الان تو کدوم آسایشگاه روانی بستری شده بودم درسته که رفته ولی عشقش و یادش برای همیشه تو قلب من میمونه تمام لحظههام پر از عطر خاطرههای شیرینیه که با اون داشتم تمام درو دیوارهای شهر من و یاد ثانیههای قشنگی میندازه که با هم داشتیم امیدوارم هر جا هست تو تمام زندگیش موفق باشه و به آرزوهای قشنگش برسه [ شنبه ٢۱ اسفند ۱۳۸٩ ] [ ۱:٥٤ ب.ظ ] [ مهراوه ]
درست یک ماه از اون شب لعنتی میگذره نه این حقیقت نداره برای من به اندازه یکسال گذشته احساس میکنم اندازه یِ عمر پیر شدم احساس چه کلمهی بیخودی حالم از هر چی احساسه بهم میخوره اصلاً احساس چه معنی داره؟ اصلاً احساس وجود داره؟ ..... حال و حوصلهی هیچ کس و هیچ چیزو ندارم شدم مثل ی مرده متحرک فقط نفس میکشم نفس میکشم که باشم دیشب تا صبح نخوابیدم همش یاد ماه پیش بودم که چه راحت به همه چیز پشت پا زدی همه چیز حتی دوستیمون دیگه از کلمه دوسِت دارم هم بهم میخوره دوسِت دارم دروغِ دروغِ ی دروغِ بزرگ دروغِ دروغِ [ چهارشنبه ۱۱ اسفند ۱۳۸٩ ] [ ٩:٢٦ ق.ظ ] [ مهراوه ]
امشب به سوگ آرزوهایم نشستهام و در غم نبودنت اشک فراق میریزم امشب شمع حسرت آرزوهای بر باد رفتهام ذره ذره آب میشود امشب برای مرگ آرزوهایم لباس سیاه پوشیدهام کاش امشب کسی برای عرض تسلیت به خانه دلم میآمد….کاش کاش امشب تو بودی و دلداریم میدادی و دفتر کال آرزوهایم را ورق میزدی کاش امشب بودی….. بودی تا سرم را بر شانههایت بگذارم و آرام گیرم کاش بودی تا دستهایم را در دستهای گرمت بفشاری و اشکهایم را از گونهام پاک کنی دوست دارم تو را در آغوش بگیرم و گریه کنم کجایی که دلم هوایت را کرده است کاش میماندی……..برای همیشه! اما……… اما افسوس که تو نیستی و زندگی بی تو قشنگ نیست. [ شنبه ٧ اسفند ۱۳۸٩ ] [ ۱٠:٢٠ ق.ظ ] [ مهراوه ]
پرنده بیچاره، هر روز و هر روز بیشتر خود را به این دیوارهای سرد و تاریک میکوبد یادت هست آن روز را، همان روزی که تو را دیدم همان روز این مرغ کوچک عشق را در قفس دلم حبس کردم حالا روزهاست که رفتهای و این طفلک بیچاره نه پریدن را میداند و نه بر بام کس دیگری مینشیند چه سخت است
اولین چهارم ماهی است که بی توأم [ چهارشنبه ٤ اسفند ۱۳۸٩ ] [ ۱۱:۱٦ ق.ظ ] [ مهراوه ]
دیدی ای دل که غم عشق دگربار چه کرد؟ چون بشد دلبر و با یار وفادار چه کرد؟ آه از آن نرگس جادو که چه بازی انگیخت آه از آن مست که با مردم هشیار چه کرد اشک من رنگ شفق یافت ز بیمهری یار طالع بیشفقت بین که در این کار چه کرد برقی از منزل لیلی بدرخشید سحر وه که با خرمن مجنون دلافگار چه کرد ساقیا! جام مِیام ده؛ که نگارنده غیب نیست معلوم که در پرده اسرار چه کرد آن که پرنقش زد این دایره مینایی کس ندانست که در گردش پرگار چه کرد فکر عشق، آتش غم در دل حافظ زد و سوخت یار دیرینه ببینید که با یار چه کرد [ شنبه ۳٠ بهمن ۱۳۸٩ ] [ ۱:۱٢ ب.ظ ] [ مهراوه ]
این روزها دلتنگم، دلتنگم از دروغها دوست داشتنها، نامردیها، غرورها، خودخواهیها دلتنگم که خراب کردند روزهای قشنگ زندگیم را از خودم عصبانیام که چه راحت به آدمها اعتماد کردم آدمهایی که فقط زندگی خودشون مهم بود و بس [ شنبه ۳٠ بهمن ۱۳۸٩ ] [ ۱٠:٤۸ ق.ظ ] [ مهراوه ]
یادش بخیر پارسال 25 بهمن چه روزی بود یکی از اون اولینها بود افسوس همه چیزو خراب کردی [ دوشنبه ٢٥ بهمن ۱۳۸٩ ] [ ۸:٥٦ ق.ظ ] [ مهراوه ]
الها! دریاب مرا که دل دریایی من بی تو مرداب است [ یکشنبه ٢٤ بهمن ۱۳۸٩ ] [ ٩:٢٥ ق.ظ ] [ مهراوه ]
![]()
نگذار دلم در تنهایی آب شود [ شنبه ٢۳ بهمن ۱۳۸٩ ] [ ۱٢:٠۱ ب.ظ ] [ مهراوه ]
سفر همیشه قصه رفتن و دلتنگیه به من نگو جدایی هم قسمتی از زندگیه همیشه یک نفر میره آدم و تنها میذاره میره یه دنیا خاطره پشت سرش جا میذاره همیشه یک دل غریب یه گوشه تنها میمونه یکی مسافر و یکی این وره دنیا میمونه [ یکشنبه ۱٧ بهمن ۱۳۸٩ ] [ ۳:۳۳ ب.ظ ] [ مهراوه ]
[ یکشنبه ٢٦ دی ۱۳۸٩ ] [ ٢:۱۸ ب.ظ ] [ مهراوه ]
تن تو ظهر تابستونو به یادم میاره رنگ چشمای تو بارونو به یادم میاره وقتی نیستی زندگیم فرقی با زندون نداره قهر تو تلخی زندونو به یادم میاره من نیازم تورو هر روز دیدنه از لبت دوست دارم شنیدنه تو بزرگی مث اون لحظه که بارون میزنه تو همون خونی که هر لحظه تو رگهای منه تو مث خواب گل سرخی لطیفی مث خواب من همونم که اگه بیتو باشه جون میکنه من نیازم تورو هر روز دیدنه از لبت دوست دارم شنیدنه تو مث وسوسهی شکار یه شاپرکی تو مث شوق رها کردن یه بادبادکی تو همیشه مث یک قصه پر از حادثهای تو مث شادی خواب کردن یه عروسکی من نیازم تورو هر روز دیدنه از لبت دوست دارم شنیدنه تو قشنگی مث شکلایی که ابرا میسازن گلای اطلسی از دیدن تو رنگ میبازن اگه مردای تو قصه بدونن که اینجایی برای بردن تو با اسب بالدار میتازن من نیازم تورو هر روز دیدنه از لبت دوست دارم شنیدنه [ سهشنبه ٧ دی ۱۳۸٩ ] [ ۳:٥٩ ب.ظ ] [ مهراوه ]
ای مسافر! ای جدا ناشدنی! گامت را آرام تر بردار! از برم آرام تر بگذر! تا به کام دل ببینمت. آه! که نمیدانی ... سفرت روح مرا به دو نیم میکند ... و شگفتا که زیستن با نیمی از روح تن را میفرساید ... بگذار بدرقه کنم واپسین لبخندت را و آخرین نگاه فریبندهات را. مسافر من! آنگاه که می روی کمی هم واپس نگر باش. با من سخنی بگو. مگذار یکباره از پا در افتم ... فراق صاعقهوار را بر نمیتابم ... جدایی را لحظه لحظه به من بیاموز ... آرامتر بگذر ...
وداع طوفان میآفریند ... اگر فریاد رعد را در طوفان وداع نمیشنوی؟! باران هنگام طوفان را که میبینی! آری باران اشک بیطاقتم را که مینگری ... من چه کنم؟ تو پرواز میکنی و من پایم به زمین بسته است ... ای پرنده ! دست خدا به همراهت ... اما نمیدانی ... نمیدانی که بی تو به جای خون اشک در رگهایم جاریست ... از خود تهی شدهام ... نمیدانم تا باز گردی مرا خواهی دید؟؟؟ [ یکشنبه ٥ دی ۱۳۸٩ ] [ ٩:٠۸ ق.ظ ] [ مهراوه ]
یلدا نام فرشتهای است، بالا بلند. با تن پوشی از شب و دامنی از ستاره. یلدا نرم نرمک با مهر آمده بود. با اولین شب زمستان آمده و هر شب ردای سیاهش را قدری بیشتر بر سر آسمان میکشد تا آدمها زیر گنبد کبود آرامتر بخوابند. یلدا هر شب بر بام آسمان و در حیاط خلوت خدا راه میرفت و لابهلای خوابهای زمین لالاییاش را زمزمه میکرد. گیسوانش در باد میوزید و شب به بوی او آغشته میشد. یلدا شبی از خدا پارهای آتش قرض گرفت. آتش که میدانی، همان عشق است. یلدا آتش را در دلش پنهان کرد تا شیطان آن را ندزدد. آتش در وجود یلدا بارور شد. فرشتهها به هم گفتند: «یلدا آبستن است. آبستن خورشید. و هر شب قطره قطره خونش را به خورشید میبخشد و شبی که آخرین قطره را ببخشد، دیگر زنده نخواهد ماند.» فرشتهها گفتند: «فردا که خورشید به دنیا بیاید، یلدا خواهد مرد.» یلدا همیشه همین کار را میکند؛ می میرد و به دنیا میآورد. یلدا آفرینش را تکرار میکند. راستی، فردا که خورشید را دیدی، به یاد بیاور که او دختر یلداست و یلدا نام همان فرشتهای است که روزی از خدا پارهای آتش قرض گرفت ... [ سهشنبه ۳٠ آذر ۱۳۸٩ ] [ ٩:٤۳ ق.ظ ] [ مهراوه ]
میروی شاد و دریغ خیر در پیش و سفر بیتشویش ای مسافر! ای مسافر برو ای شادترین خاطرهی زندگیم ای مسافر ز چه کوچ؟ بی تو میپوسم نرم بی تو … میدانم و میدانی خوب [ شنبه ٢٧ آذر ۱۳۸٩ ] [ ٢:٤٢ ب.ظ ] [ مهراوه ]
[ یکشنبه ٢۱ آذر ۱۳۸٩ ] [ ۸:٤۳ ق.ظ ] [ مهراوه ]
خدایا چشم انتظار توام و آغوشی که برای من باز کردهای خدایا همیشه در آخرین لحظه ناامیدی من میرسی آخرین لحظه دیر است این قانونت را بشکن و بیا دل کوچک من اینهمه شکستن را تاب نمیآورد بیا قبل از آنکه دیر شود [ شنبه ۱۳ آذر ۱۳۸٩ ] [ ۸:٠٩ ق.ظ ] [ مهراوه ]
نمیدانم چرا رفتی [ سهشنبه ٩ آذر ۱۳۸٩ ] [ ۱٠:۱٠ ق.ظ ] [ مهراوه ]
در میان جنگل دو راه پیش رویم بود و من راهی را برگزیدم که رهروان کمتری به خود دیده بود و همین تمام تفاوتها را موجب شد
(رابرت لی فراست) [ شنبه ٦ آذر ۱۳۸٩ ] [ ٩:۱٥ ق.ظ ] [ مهراوه ]
چقدر خوبی تو! خیلی وقتا پشت پا زدم بهت! خیلی وقتا زیر قول و حرفام زدم تا حالا هیچ کاری واست نکردم، یه قدم مثبت برات برنداشتم هیچ کاری نکردم خوشحالت کنم
با همه این اوصاف دوسم داری هر وقت میخوام ببینمت سریع میای سر قرار! هر وقت صدات میکنمو میخوام صداتو بشنوم سریع گوشی رو برمیداری و جوابمو میدی! خداس دیگه، الکی که اسمشو خدا نذاشتن! عشقو از خدا باید یاد گرفت [ یکشنبه ۳٠ آبان ۱۳۸٩ ] [ ٤:٤٠ ب.ظ ] [ مهراوه ]
حرفهای ما هنوز ناتمام... تا نگاه می کنی وقت رفتن است بازهم همان حکایت همیشگی! پیش از انکه با خبر شوی لحظه ی عظیمت تو نا گزیر می شود ای... ای دریغ و حسرت همیشگی ناگهان چقدر زود دیرمی شود!
[ شنبه ۸ آبان ۱۳۸٩ ] [ ۱٠:٢٤ ق.ظ ] [ مهراوه ]
به خاطر دستان پر مهر و گرم تو بود که دست هیچ کس را در هم نفشردم به خاطر حرفهای عاشقانه تو بود که حرفهای هیچ کس را باورنداشتم به خاطر دل پاک تو بود که پاکی باران را درک نکردم به خاطر عشق بی ریای تو بود که عشق هیچ کس را بی ریا ندانستم به خاطر صدای دلنشین تو بود که حتی صدای هزار نی روی دلم ننشست و به خاطر خود تو بود فقط به خاطر تو
[ یکشنبه ٢ آبان ۱۳۸٩ ] [ ٥:۱٥ ب.ظ ] [ مهراوه ]
خدایا مرا ببخش اگر صدایت نمیزنم! فراموشت نکردهام خدایا مرا ببخش اگر چیزی از تو نمی خواهم! همه چیز را از تو گرفتهام خدایا مرا ببخش اگر طنابم را گسستهام! پوسیده بود محکمترش را می خواهم خدایا مرا ببخش اگر به سوی دیگری میروم! در این سو رهیافتگان کمترند خدایا مرا ببخش اگر آتش عشقت را با اشکهایم بیرون میرانم! دارم شعلهور میشوم
خدایا مرا ببخش اگر خودپرستم! در وجودم تو را یافتهام خدایا مرا ببخش اگر به دنیا دل بستهام! در شورهزارش رد تو را میجویم خدایا مرا ببخش اگر در عشقت کفر میگویم! قلبم گنجایش این همه رحمت را ندارد خدایا مرا ببخش اگر چشمانم را بستهام! میخواهم امشب خواب تو را ببینم [ یکشنبه ٢٥ مهر ۱۳۸٩ ] [ ۸:۱٠ ق.ظ ] [ مهراوه ]
اللهم عجل لولیک الفرج
آه، تاکی ز سفر باز نیایی، بازآ
رفتی و باز نمیآیی و من بی تو به جان
[ دوشنبه ٤ امرداد ۱۳۸٩ ] [ ٩:٤۱ ق.ظ ] [ مهراوه ]
[ سهشنبه ۱ تیر ۱۳۸٩ ] [ ٩:٢٠ ق.ظ ] [ مهراوه ]
آمـدهام که سرنهـم عشق تو را بـه سر برم گر تو بگوییام که نی، نی شکنم شکر برم
گر ز سرم کله برد، من ز میان کمر برم گر شکند دل مرا جان بدهم به دلشکن
اوست نشسته بر نظر، من به کجا نظر کنم اوست گرفته شهر دل، من به کجا سفر برم
[ چهارشنبه ٢٩ اردیبهشت ۱۳۸٩ ] [ ۱:٤٠ ب.ظ ] [ مهراوه ]
[ سهشنبه ٢۸ اردیبهشت ۱۳۸٩ ] [ ۱۱:٠٦ ق.ظ ] [ مهراوه ]
ما درس سحر در ره میخانه نهادیم محصول دعا در ره جانانه نهادیم در خرمن صد زاهد عاقل زند آتش این داغ که ما بر دل دیوانه نهادیم سلطان ازل گنج غم عشق به ما داد تا روی در این منزل ویرانه نهادیم در دل ندهم ره پس از این مهر بتان را مهر لب او بر در این خانه نهادیم در خرقه از این بیش منافق نتوان بود بنیاد از این شیوه رندانه نهادیم چون میرود این کشتی سرگشته که آخر جان در سر آن گوهر یک دانه نهادیم المنه لله که چو ما بیدل و دین بود آن را که لقب عاقل و فرزانه نهادیم قانع به خیالی ز تو بودیم چو حافظ یا رب چه گداهمت و بیگانه نهادیم [ جمعه ٢٤ اردیبهشت ۱۳۸٩ ] [ ۱٢:٢٢ ب.ظ ] [ مهراوه ]
[ دوشنبه ٢٠ اردیبهشت ۱۳۸٩ ] [ ۱٠:۱۸ ق.ظ ] [ مهراوه ]
زانوهامو بغل کرده بودمو نشسته بودم کنار دیوار دیدم یه سایه افتاد روم سرم رو آوردم بالا نگاه کرد تو چشمام، از خجالت آب شدم تمام صورتم عرق شرمندگی پر کرد گفت: تنهایی گفتم: آره گفت: دوستات کوشن؟ گفتم: همشون گذاشتن رفتن گفتی: تو که میگفتی بهترین هستن! گفتم: اشتباه کردم گفتی: منو واسه اونا تنها گذاشتی گفتم: نه گفتی: اگه نه، پس چرا یاد من نبودی؟ گفتم: بودم گفتی: اگه بودی، پس چرا اسمم رو نبردی؟ گفتم: بردم، همین الان بردم گفتی: آره، الان که تنهایی، وقت سختی گفتم: …..(گر گرفتم از شرم- حرفی واسه جواب نداشتم) -سرمو اینداختم پایین-گفتم: آره گفتم: تو رفاقتت کم آوردم، منو بخش گفتی: ببخشم؟ گفتم: اینقدر ناراحتی که نمیبخشی منو؟ حق داری گفتی: نه! ازت ناراحت نبودم! چیو باید میبخشیدم؟ تو عزیزترینی واسم، تو تنهام گذاشتی اما تنهات نذاشته بودمو نمیذارم گفتم: فقط شرمندتم گفتی: حالا چرا تنها نشستی؟ گفتم: آخه تنهام گفتی: پس من چی رفیق؟ من که گفتم فقط کافیه صدا بزنی منو تا بیام پیشت من که گفتم داری منو به خاطر کسایی تنها میذاری که تنهات میذارن اما هر موقع تنها شدی غصه نخور، فقط کافیه صدا بزنی منو من همیشه دوست دارم، حتی اگه منو تنها بزاری، همیشه مواظبت بودم، تو با اونا خوش بودی، منو فراموش کردی تو این خوشی اما من مواظبت بودم، آخه رفیقتم، دوست دارم دیگه طاقت نیاوردم، بغض کردمو خودمو اینداختم بغلت، زار زدم، گفتم غلط کردم گفتم شرمنده ام، گفتم دوست دارم، گفتم دستمو رها نکن که تو خودم گم بشم گفتم دوست دارم… گفتم: داد میزنم تو بهترین رفیقیییییییییییییییی بغلت کردم گفتم: تو بن بست رفیقی یک کلام، خدا تو بهترینی [ یکشنبه ۱٩ اردیبهشت ۱۳۸٩ ] [ ۱۱:٥٠ ق.ظ ] [ مهراوه ]
دلگیر دلگیرم مرا مگذار و مگذر [ چهارشنبه ۸ اردیبهشت ۱۳۸٩ ] [ ۸:٥٥ ق.ظ ] [ مهراوه ]
همینجا روی این زمین برهوت، در میان ظلمات و تاریکیهای آن، روزنههایی وجود دارد تا نور را، رحمت را، بهشت را لمس کنی. از آن لذت ببری و لحظاتی به جای تکرار ملالآور زندگی، زندهگی کنی ... زندهگی! ای کاش این دقایق کوتاه زندهگی، پیوسته و همیشگی بود ... اما شاید اگر این دقایق کوتاه نبود، اینجا دیگر اسمش دنیا نبود! فانی نبود! دل کندن از آن ممکن نبود! و در آن سوی زندگی دنیا، در بهشت زنده گی جاریست، پیوسته و همیشگی ...
برای رسیدن به بهشت نیازی نیست چشم به آسمان داشته باشیم!
[ دوشنبه ٦ اردیبهشت ۱۳۸٩ ] [ ۸:۳٧ ق.ظ ] [ مهراوه ]
بهار، جلوه گاه پروردگار
با رسیدن بهار، طبیعت ردای سبز بر تن میکند. چکاوکها، هزار دستان و قمریان، نغمهها و سرودهای فرح بخش و تازه سر میدهند و انسانها را به مهرورزی، گرهگشایی و همگرایی فرا میخوانند. بهار، پیام آور عشق و رویش است و موسم سرور و آشتی و به همین خاطر است که خواستنی است و با آمدنش دلها سرشار از سرور و جانها معرفت مییابد. بهار، پیام آور تعادل است و اینکه در سایه تعادل، زندگی زیبا میشود. با دیدن بهار، رحمت و محبت خداوند را به یاد میآوریم. در اینکه چشمه مهر ایزد همواره به سوی آدمیان و همه موجودات، سرازیر است و ما اگر او و نشانههایش را فراموش کنیم، او هرگز ما را فراموش نمیکند و با دگرگونی فصلها نیز به جلوهگری قدرت بیپایانش میپردازد تا شاید دلی به یاد او افتد و به شوق او بتپد و بر اثر تماشای جلوههایش، اشک شوق از چشمی جاری شود. اساسا جهان هستی، آینهدار خداست و جمال پروردگارش را به تماشا گذاشته است. به تعبیر زیبای حافظ:
بهار نیز یکی از باشکوهترین جلوههای خدا در جهان هستی است که میتوان با تماشای آن، نقبی به عالم معنا زد و راهی به سوی خدا یافت و جمال پروردگار را به تماشا نشست. چه زیبا سروده است، سعدی شیرازی: بامدادی که تفاوت نکند لیل و نهار | ||